تبليغاتX
Lilypie Premature Baby tickers
اهورای من

پسر گلم در تاریخ 91/1/15 برای بار دوم یه جشن تولد کوچولوی دیگه برات گرفتیم که کلی هم لذت بردی

این هم از کیکش که به نظر من خیلی بامزه بود و البته خیلی هم خوشمزه

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |
هووووووووووووووورا   اهووووووووووووورا   2 ساله شد




پسر قنیشم 2 سالگیت مبااااااااااااااارک**-:



اینم از کیک 2 سالگیت عزیز دلمممممممممممم



یه عالمه دوست دارم پسر گلم



عاشقتممممممممممممممم
+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه دوازدهم فروردین 1391 و ساعت 3:32 قبل از ظهر |

اینم از موش موشک 22 ماهه ی خودم

یه عالمه شیطون شدی یه عالمه بلا شدی

وقتی میخوام ازت عکس بگیرم بهت میگم بخند تو هم اینجوری میخندی

عاشقتممممممممممممممممم

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 و ساعت 1:54 قبل از ظهر |

پسرم دومین یلدای اهورایی ات مبارک

امسال نسبت به یلدای پارسال کلی پیشرفت کرده بودی  فکر میکردی تولد گرفتیم

همش شعر تولد رو میخوندی به هر حال کلی شادی کردی وکلی هم انار خوردی

دوست دارم تا آخر عمرت همیشه یلداهای خوبی داشته باشی وبا شنیدن اسم یلدا خاطرات خوبی از این شب تو ذهنت تداعی بشه...

فسقلیه من دیگه چیزی تا 2 سالگیت باقی نمونده 

این روزها احساس میکنم باید خیلی مراقب رفتارم باشم چون تمام حرفها رو زود میگیری

تمام رفتار منو زیر نظر داری و تمام کارایی رو که میکنم به خودم بر میگردونی

گاهی وقتا یادم میره که خیلی کوچولویی چون مثل آدم بزرگا همه چیز رو میفهمی

دیگه الان 20 تا دندون شیریت کامل شده وهر چیزی رو که بخوای میتونی بخوری

تمام کلمات رو هم بلدی وداری کم کم جمله ها رو یاد میگیری

شبا قبل از خواب شب بخیر میگی

عزیزم اینو بدون که عاشقانه دوست دارم وبا عشق شاهد بزرگ شدنت هستم...




+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |

پسرم دیگه این روزا واسمون کلی حرف میزنه تقریبا اکثر کلمه ها رو میتونه تلفظ کنه

نه تنها میتونه تلفظ کنه بلکه کاربرد همه رو هم بلده

وقتی من لباس جدید میپوشم بهم میگه مامی قنیشه(قشنگه)

من عاشق قنیش گفتنشم یه حس قشنگ و تکرار نشدنی

یا وقتی براش لباس جدید میپوشم بهم میگه جیباس (لباس )قنیشه(قشنگه)تو این لحظه از خوشحالی نمیدونم

باید چکار کنم فقط تا میتونم میبوسمش

با هم دیگه میشینیم فیلمای قبلش رو نگاه میکنیم با نگاه کردن به فیلمها یه حس عجیب غریب میاد سراغم 

این من بودم که این همه لحظه های خوب با این آدم کوچولو داشتم ؟

با اینکه اینقدر کوچیکه ولی تو زندگیه من به اندازه ی تموم دنیا اهمیت داره

مفهمم که تونسته کلی تجربیات تازه و تکرار نشدنی بهم بده

پسرم به خاطر تموم حسای قشنگی که بهم دادی ممنونم...




+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |

این روزها زندگیه من در تفریح وبازی باپسرم خلاصه شده

نمیدونم نسبت به گذشته انتظار من از زندگی کم شده یا دیگه زندگی بیشتر ازینا انتظاری  از من نداره

هر چی که هست من عاشقه همین زندگیم

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 و ساعت 6:27 بعد از ظهر |

فسقلیه من هم 18 ماهه شد

پسرم چقدرخوشحالم که داریم به 2 سالگیت نزدیک تر میشیم

خوشحالم از اینکه روز به روز حرفای من رو بهتر میفهمی و واکنش نشون میدی

نمیدونم که چقدر باید از خدا تشکر کنم به خاطر تمام توانایی هایی که به تو داده

من به خاطر همه چیز خوشحالم

تو پر از احساسی اون هم از نوع پاک وخالصانه

تو درست همون چیزی هستی که همیشه از خدا می خواستم 

نه بیشتر ونه کمتر درست همون چیزی که میخواستم

پس به خاطر همین18 ماهگیت رو جشن میگرم وکلی از خدای مهربون تشکر میکنم

و میخوام بدونی به همون اندازه که من رو دوست داری من هم دوستت دارم

وبه همون اندازه که به من نیاز داری من هم به تو نیاز دارم





+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه یازدهم مهر 1390 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

پسرم 17 ماهه شد

این 17 ماهه ی کوچولو کاملا همه چیز رو درک میکنه و حرفای همه رو میفهمه

علایق این فسقلی پنکه, هندوونه,هاپو,پسته,شکلات وانواع میوه هاست

کلی حرف میزنه حتی اسم مامانش رو هم یاد گرفته

و گاهی میگه مامانی وگاهی هم میگه یایه(راهله)

عاشقه اموم (حموم) کردنه

وخلاصه کلی کارا بلده

روزها به سرعت در حال گذرن و من فقط میتونم به تماشای این روز ها بشینم

میتونم از بزرگ شدنت لذت ببرم

میتونم وقتیکه کفشات به پات تنگ میشه کلی برای پاهای کوچولوت که دارن بزرگ میشن شادی کنم

میتونم بهت چیزهای جدید یاد بدم

ولی نمیتونم جلوی سرعت چرخش زمین رو بگیرم و کلی دلتنگم برای روزهای گذشته چقدر زود گذشت...

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 و ساعت 8:58 بعد از ظهر |

از گرمیه تابستون بگم یا از شیطونیای پسرکم

هر چقد تابستون گرم باشه بازم به گرمیه شیطونیای این فسقلی نمیرسه

این فسقلی دیگه روی پاهای خودش می ایسته  و  برای خودش کلی راه میره و دیگه  مستقل شده

12تا دندون داره

11کیلو و500 گرم وزن داره و82 سانتیمتر قد شه

این فسقلی با این قد و وزن از صبح تا شب کلی خرابکاری میکنه 

صدای کلاغ,مرغ,هاپو,ببعی وجوجه رو بلده

همه اعضای بدنش رو بلده

 الان یک ماهه که مسواکم میزنه

حالا بریم سراغ گرما

این فسقلی کلی از گرما لذت میبره

عاشق آب تنی کردنه

دوست داره همش بیرون از خونه تاتی کنه

وخلاصه حسابی از گرما لذت میبره...



+ نوشته شده توسط مامان اهورا در پنجشنبه ششم مرداد 1390 و ساعت 2:51 قبل از ظهر |

اینجا همه از خدا حرف میزنن ولی خدا اینجا تنهاست!!!

خدای مهربونم خودت گفتی همه ی انسانها از نظر من یکسانند

پس چرا ما آدمها احساس برابری نمیکنیم؟

خدای مهربونم هر کجا هستی خودت رو زود برسون

چون  ما  زمینیها اینجا احتیاج به کمک داریم!!!

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 6:13 بعد از ظهر |

شاید داری خواب خدا رو می بینی که اینقدر زیبا خوابیدی

یاشایدم داری بافرشته ها توی خواب بازی می کنی

شایدم اصلا خواب نمی بینی

ولی برای من اینقدر دوست داشتنی شدی که دوست دارم تا بیدار شدنت بشینم و نگات کنم...



+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:43 قبل از ظهر |

چقدر این بهار باتو زیباست , زیباتر از همیشه

چقدر خوب بهار رو میشناسی واحساسش میکنی

چقدر طبیعت رو دوست داری وازش لذت میبری

من هم باتو سر سبزم وبهاری

پسر بهاریم به اندازه ی تمام باران های بهاری دوستت دارم...

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |


پسرم,قند عسلم تولدت مبارک...

یکسال پر از خاطره های شیرین ...

یکسال پر از خنده های قشنگت...


+ نوشته شده توسط مامان اهورا در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 و ساعت 2:53 قبل از ظهر |

امسال سال جدید رو همراه پسرم  تحویل گرفتیم و سال 1390 آغاز شد.........

به امید آنکه سالی خوب و سرشار از سلامتی برای همگان باشد.....

نوروزتان پیروز ......هر روزتان نوروز........

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه یکم فروردین 1390 و ساعت 7:22 بعد از ظهر |

عزیزم دیگه چیزی نمونده که یکساله بشی

این روزا خیلی شیطون شدی عاشق اینیکه قایم بشی بعد باهامون دالیییییییی بازی کنی

دیگه برای خودت موشی شدی !!!!!!!

تا امروز 8 تا دندون داری که البته خیلیم دوست داری ما ها رو  باهاشون گاز بگیری

دیگه برای خودت شیطونی شدی!!!!!!!

شیطونکم عاشقانه دوستت داریم............




+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 و ساعت 5:3 بعد از ظهر |

اهورای من امروز 11 ماهه شد.....

یازده ماهه ی کوچولوی من دیگه کم کم داری به یک سالگی نزدیک میشی....

با هم 11 ماه رو پشت سر گذاشتیم 11 ماهی که فقط خاطره هاش برای من باقی میمونه..........

نمیدونم چقد تونستم وظیفم رو خوب انجام بدم ....

نمیدونم چقد تونستم از این لحظات استفاده کنم....

واقعا زود گذشت .....

میترسم بقیه ی لحظات هم زود بگذرن ومن نتونم خوب ازشون استفاده کنم..........

عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم...


+ نوشته شده توسط مامان اهورا در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |


بهشت کجاست؟
زیر پای مادران؟یا شایدم زیر پای پدران!!!!!!
نمیدونم کجاست ولی این رو میدونم که تو برای من بوی بهشت رو میدی
عزیزم با اومدنت زندگیمو مثل بهشت کردی
با تک تک سلولهای بدنم دارم بهشت رو حس میکنم
من این بهشت رو دوست دارم و با هیچ چیز عوضش نمیکنم حتی بهشت واقعی.........
+ نوشته شده توسط مامان اهورا در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |

دلم گرفته............

دلم عجیب گرفته...............

دلم به اندازه ی خلیج فارس گرفته...........

دلم امروز ایران میخواهد آن هم از نوع آزادش............

دلم ایرانی میخواهد که پسرم درآن بتواند رشد کند وراستگویی را یاد بگیرد...........

دلم ایرانی میخواهدکه در آن هیچوقت نگران پسرم نباشم...........

دلم گرفته است و هیچ چیز مرااز هجوم خالی اطراف نمی رهاند...

دل من امروز فقط ایران میخواهد!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده توسط مامان اهورا در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 و ساعت 2:58 قبل از ظهر |

امروز 10 ماهه شدم ....

حالا دیگه خیلی کارا بلدم 4 تا دندونم دارم....

الان دیگه از چهره ی آدم بزرگا میفهمم کِی خوشحالن کِی ناراحت

کاش همیشه شاد بودن چون اینجوری دنیای ما بچه ها هم همیشه شادِ

با این حال خودمونیم این آدم بزرگا چه دنیای عجیب غریبی دارن!!!



+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 2:0 قبل از ظهر |

پسرم امروز300 روزه شد
آرزو میکنم 300 ساله شی
آرزوی محالیه ولی مادرا همیشه برای بچه هاشون آرزوهای محال میکنن
پسرم این روزا پیشرفت های زیادی داشته
ازش میپرسم کلاغه میگه؟؟؟؟؟؟
اونم جواب  میده غارغار غار
بهش میگم لی لی لی حوضک؟؟؟؟؟؟
بادستای کوچولوش لی لی حوضک میکنه
قربونت برم عزیزم که اینقد زود همه چیز رو یاد میگیری

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 5:50 بعد از ظهر |



اهورای عزیرم امروز 9 ماهه شدی.......
باهم به فصل جدیدی از زندگی رسیدیم...........
فصلی که با هم چیزهای جدیدی رو تجربه میکنیم........
عزیزم دیگه اون نوزاد ناتوان گذشته نیستی.......
خوشحالم که کم کم داریم به یک سالگیت نزدیک میشیم.........
ولی من همیشه دلم برای این روزا تنگ میشه..........
چون روزهای شیرینی رو با هم پشت سر میگذاریم.......
عزیزم تو شیرین ترین تجربه ی زندگیم هستی.........
در کنارت با تمام وجود از لحظه لحظه ی زندگیم لذت میبرم........
عاشقتم عزیزم.............
+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 1:17 قبل از ظهر |


پسرم اولین یلدایت مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عزیزم این اولین زمستون من با توست!!!!!!!!!!!!
این زیباترین زمستونیه که تا حالا داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!
باهم زمستون رو دنبال میکنیم تا به زیباترین فصل برسیم!!!!!!!!!!!!!!
فصل بهار,فصلی که خودت متولدشدی!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط مامان اهورا در چهارشنبه یکم دی 1389 و ساعت 3:18 قبل از ظهر |

اهورای من این روزا دست زدنو یاد گرفته.

با دستای خوشگلش همش برامون دست دستی میکنه.

خودشم وقتی دست میزنه کلی کیف میکنه چون دستاش یه صدای با مزه ای میده.

من که عاشق دست زدنتم عزیزم.

وقتی خوشحال میشی منم شادترین مادر دنیا میشم.

عزیزم پس تا میتونی شاد باش.


+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 2:49 قبل از ظهر |

داشتم به این فکر میکردم که این روزها چقدر مهارتهات زیادشده توی همه کارها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به این فکر میکردم که پسرم چقدر پله پله و با چه نظم خاصی این مهارتها رو به دست میاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به این فکر میکردم که کوچولوی من این روزها چقدر قشنگ داره با محیط ارتباط برقرار میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونقدر فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که ما آدما از لحظه ی تولد تمام کارهامون  توسط یک نیروی عظیمی

برنامه ریزی شده که وقتی بهش فکر میکنی کلت سوت میکشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 3:5 قبل از ظهر |

اهورای عزیزم تو بهترین هدیه ی آسمونی برای من هستی.
اهورای عزیزم تو قشنگترین هدیه ی آسمونی برای من هستی.
اهورای عزیزم اصلاتو زیباترین هدیه ای هستی که من تا حالا داشتم.
اهورای عزیزم با تو قشنگترین حس رو میتونم داشته باشم.
حس یک مادر........................................................
........................................................................
+ نوشته شده توسط مامان اهورا در شنبه پانزدهم آبان 1389 و ساعت 2:41 قبل از ظهر |

من عاشق فضولیاتم ولی فضولیم حد داره عزیزم

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در جمعه هفتم آبان 1389 و ساعت 1:25 بعد از ظهر |

شماها چی فکر میکنید.............

یعنی من از تو جعبه اومدم بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در جمعه هفتم آبان 1389 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |

عزیزم شیطنت ها تو دوست دارم .

وقتی با شیطنت کودکانه میخندی دوست دارم بخورمت.

وقتی بهت میگم بخورمت قهقهه میزنی .

چووووووووووووووووووووووووووووون خب دیگه شیطون منی.

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 و ساعت 3:7 قبل از ظهر |

عزیزم شش ماه گذشت با تجربه ای جدید.

تجربه ی مادر شدن.

عزیزم من دیگه اون آدم خودخواه گذشته نیستم.

من الان فقط تو رو میخوام.
+ نوشته شده توسط مامان اهورا در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |

عزیزم تا میتونی بخندچون میخوام از همه ی خنده های قشنگت عکس بگیرم.

حتی دوست دارم خنده های قشنگت رو نقاشی کنم.

چون نمیخوام هیچوقت خنده های قشنگت رو فراموش کنم.

+ نوشته شده توسط مامان اهورا در دوشنبه پنجم مهر 1389 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |